X
تبلیغات
. همسرم ای شاه بیت ترانه عشق دوستت دارم کلبه ی آرامش

کلبه ی آرامش

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 11:42 توسط نازنين | |
سلام ب همه ی دوستای گلم

اومدم احوالی بگیرمو برم 

و بگم ک فعلا تا 20خرداد ک امتحانام تموم شه نیستم ...

خیلی دعام کنید

دوستون دارم

خدانگهدارتون

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 22:44 توسط نازنين | |
سلام ب همگی

من ک خوبم ایشالله شماهم خوب باشید

از یازدهم فروردین ک نوشتم دیگه وقت نشد بیام

الانم نفسم میثمی رفته کلاس اومدم نت زیادم وقت ندارم اخه قراره بریم خارج از شهر ...گردش...

حلقمم ک پیدا نشد ک نشد...همشم یا من یا میثمی خوابشو میبینیم...امید با خدا نمیدونم والا.....

دوازدهم بدلیل اینکه سیزده هرکی یجایی بود و مهمتر ابجیم ک بیمارستان کیشیک داشت و نبود ...ایشالله اسفند تخصص اطفالش رو میگیره و راحت میشه ....بجاش دوازده رفتیم کوهستانهای اطراف....خیلی خوش گذشت  همه بودن....سیزده هم با بابام اینا رفتیم بیرون اونجا هم خدایی خوش گذشت....عموم و پسر عموهام هم بودن...فرداش قرار شد دربهای اتاقمون رو رنگ کنیم ب دوستش گفت میثمی من انتظار نداشتم خانومش بیاد یهو وقتی دوستش اومد دیدم خانومشم هست خوشحال شدم اخه تنها بودم ...ولی چشمتون روز بد نبینه یک بو رنگی راه افتاده بود ک نگین و نپرسین...اون بنده خدا باردار بود دیگه بدتر.صرف هم نمیکرد ببرتش اقاش و باز بیاد...رنگ اولو ک زدن ب میثمی گفتم اقایی بسه دیگه باشه برا فردا ماداریم بد جور اذیت میشیم...بنده خدافشارش افتاده بود شیرینی اوردم  حالا باز یکم بهتر شد و زود رفتن...فرداش ک قرار شد بیاد باز من دیگه زدم از خونه بیرون و رفتم خونه مادرشوهر..حالا قرارم بود مهمونم بیان فامیلا مامانم...گفتم نیاید ک از بو رنگ خفه میشین قراره یکشنبه بیان...خلاصه گذروندیم تا جمعه رو ب خوبی و خوشی...شبا طبق معمول تا ۷خواب بعدم نه میرفتیم بیرون دوتایی...

رسید ب جمعه ک فداش بادی میرفتم دانشگاه هفته های زوج بیشتر کلاس دارم دعا میکردم هفته فرد باشه...میثمی گفت حالا بپرس از دوستات ...نشستیم کنار هم اس دادم ب س تا از دوستام اول اومد زوج ...دییگه میخواستم بمیرم فقط اخه هفته اوله زیاد عادت ب کلاسا نداره ادم....بعد از کلی تعطیلی...پشت سرش اس اومد مدیر گروه گفته فرد ...از خوشحالی بال در اوردیم دوتایی بعدیم گفت فرد میثمی گفت رای با اکثریت فرد

خلاصه فرداش شد و رفتیم دانشگاه از اونجا ک دلم تاب نیاورد کلاس اخرو زدم و اومدم شهرمون...فرداشم ک یکی کلاس بیشتر نداشتم...کلا راحت...حالا بدتر از اینا میثمی نبود بیاد دنبالم این ترم هرروز وقتی میام نمیتونه دنبالم بیاد اعصابم میریزه بهم...اونم کلاس داره...و اینکه این هفته همه استادا میان ترم مشخص کردن ...بدبخت محدثههههههههههههه....

نمیدونم گفتم یا نه ...بابام کلا ادم دل سنگینیه بعد از یک ماه ک رفتیم خونه خودمون اومد بلاخره خونمون...تومن ۵۰۰هم رونماخونمون اورد...ب میثمی گفتم بابام نیومد نیومد وقتی هم اومد کولاک کرده...دستش درد نکنه ...

دیشب با میثمی داشتیم دور میزدیم ک یهو دوستش زنگ زد کجایی ادرس داد گفت وایسا اومدیم همشون دوتاشون ماشین داشتن  یکی ک فروخته چندروز پیش یکی هم ک دیده بود هوا خوبه باموتور اومده بود ...یهو رسیدیم بهم تو خیابون ...وقتی با موتور دیدیمشون خندمون گرفته بود اخه همیشه ماشین سوار میشدن...داشتیم  میرفتیم سه تا بودیم ک یکی بنزین تموم کرد....زنگ زد ب برادر زنش ک براش بنزین بیاره...خلاصه گوشه خیابون وایساده بودیم منتظر بنزین ...یکی شله زدر اورده بود دیگه همونجا تعارف کرد و خوردیم...من گفتم الانس همه وایسن بگن کجا شله زرد میدنزود باشین بخورین...میثمی ک دوتا شله خورد البته کاسه هاش کوچیک بودن...بلاخره بنزین رسید و حرکت کردیم ب طرف پارک خوش گذشت

حالا شانس ما اینقدر پارک شلوغ بود ...فکرشا نمیکردم...دیگه برگشتنا اقایون تصمیم گرفته بودن مسابقه بدن تا یجایی ک تقریبا خلوته...ماخبر نداشتیم...نشستم رو موتور میثمی گفت محکم منو بگیر نیفتی گازشو گرفتن رفتن ...خیلی باحال بود ..باز ما اول شدیمدست انداز نقطه پایانی بود شوت شدیم رفتیم بالا ....

شب خوبی بود کلی خندیدیم...

من اکثر وقتا لنز میزارم ولی در کنارش عینکم استفاده میکنم...منم باز عینکمو زدم اون شب...مخصوصاحالا چرا  بماند...بعضی مواقع خوبه ...اخه چشمام وقتی همش لنز بزارم خیلی اذیت میشه ..ی شب خیلی قرمز شده بودن میثمی گفت این چ وضعش بیابریم ی عینک بگیریم تا دوروز دیگه هیچی نمیبینیا...رفتیم عینک گرفتیم..قراره لنزمو عوض کنم...فکر کنم خراب شده.

من برم ک مادرشوهر زنگ زود گفت بیا میخوایم بریم میثمی هم الانس بیاد...

مواظب خودتون باشین

خدانگهدارتون

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 16:30 توسط نازنين | |
سلام ب دوستای گلم و سلام ب مهین جونم کجایی تو نیستیا دلم واست تنگ شده زود بیا

هنوز حلقم پیدا نشده

 

ی هفته دیگم فرصت مونده تا شروع دانشگاه شنبه باید برم واییییییییییییییییییییی

هیچی هم درس نخوندم

قرار بود بریم کتابخونه با دوستم نشد ی دفعه  من خرید داشتم یدفعه اون کار داشت دیروزم تولد دوستمون بود نرفتیم میخوایم امروز بریم خدابخواد

دیروز صبح  بعد از دو سه دور زدن تو خیابونا وبعد ازخوردن ناهار خونه مادرشوهر اومدیم خونمون ی فیلم کره ای از خواهر شوهر گرفتیم نشستیم دیدیم تا ساعت۴ ک یهو دیدم گوشی میثمی زنگ خورد دوستم بود من برنداشتم زنگ میثم زد مینا بود گفت تولد آواهس امروز اماده شو داره میاد دنبالت منم در تردید اینکه برم یا نرم چون میثمی تنها بود ک میثمی گفت برو بابا خوش بگذرون هرچی پذیرایی شدی برامنم بیار

دیگه اومدن دنبالم از اونجایی ک شهر ما هیچی نداره فقط دور خیابونا چرخیدیم و رفتیم ریگزار خیلی خوش گذشت س تا بیشتر نبودیم ولی بنظر من عالی بود منم هی نگاه ب ساعت میکردم مینا نگام میکرد ی علامت اینکه چیه گفتمش هیچی......میخواستم پیش میثمی باشم اخه ی ساعتش گذشته بود بلاخره دو ساعتی رو خوش گذروندیم وحرفای باحالی زدیم و کلی خندیدیم..جاتون خالی..

دیگه نزدیکا۶ ربع بود ک اومدم خونه....میثمی گفت نماز بخونیم بریم خونه مامانم

دیگه رفتیم اونجا...قبلش برا مامان بابام زنگ زدیم ک اومدن یا نه اخه رفته بودن قم گفتن رسیدیم ظهر..قرار شد شب بریم خونشون...خونه مادرشوهری بودیم ک قرار شد همه بریم بیرون...جاتون خالی خوش گذشت شوهر خواهر شوهر صادق با میثم س مسئلخ سربازی مسخره بازی در میاوردن فقط میخندیدم اخه دوتاشون سربازی نرفتنصادقم ک  خدای مسخره بازی حرف میزنه من از خنده روده بر میشم...پسرخوبیه خداییش...دیگه یکم ک نشستیم رفتیم خونه بابام اینا و بعد از صرف شام برگشتیم ...توراه برگشت ب خونه میثمی گفت میخوام عقب موتور مثل اون دفعه ی چیزی بنویسم داشتیم فکر میکردیم هرکدوممون ی چیزی میگفت حالاهنوز تصمیمی نگرفتیم....

این بود کل دیروز من...مواظب خودتون باشین خدانگهدار

همیشه طبق روال گذشته اخرش یچیزی میگم ک تجربش کردم اون فعه پیاده روی بود این دفعه نماز اول وقت........خیلی حرف دارم ولی ب وضوح تجربه کردم اثراتشو در برخورد و ارتباط با همسر....حتی میثمم فهمیده...ن فقط هدفتون از نماز خوندن ارتباط خوب با همسرتون باشه نههههه

ارتباط خوب با دیگران و شیرین تر شدن زندگی از اثرات نمازه اول وقته....میثمی دیروز میگفت میدونی چراماباهم خوبیم گفتم چرا گفت یکی دلایلش نماز اول وقت هست...منم تایید کردم خداییش

 

میثمی عاشقتممممممممممممممممممم

بهترین لحظه های عمرم در کنار کسی سپری میشود که عاشقانه دوستش دارم.
چه زیباست رویاهایی که به واقعیت میپیوندد...

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 10:7 توسط نازنين | |

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comچه حس خوبيه وقتي تو آغوش تو جا ميشم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

                                      تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comچه خوبه با تو ميخوابم با تو از خواب بيدار ميشم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

                                                تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comچه حس خوبيه چشمام ميبينه روي زيباتو تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comكنار من نشستي تو چه زيباست اون نگاه تو تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

                   تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comاگه باشي كنار من با تو خوشبختترين فردم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

                                 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comبا تو دنيام بهشت ميشه ميرن غصه هام و دردم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

                                                                          تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

                                            تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comچه حس خوبيه وقتي ميدونم كه تورو دارم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

                       تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comدلم با بودنت خوشه باتو هيچي كم ندارم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comخداروشكر دنيامون شده تعبير رويامون تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comخداي مهربونمون هميشه هست باهامون تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comشديم ما ديگه مال هم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comميمونيم ما براي هم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comبا بوسه هات گُر ميگيره تنم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comاوني كه عاشقونه دوستت داره فقط منم... تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 9:33 توسط نازنين | |
سلام

خوبین؟من ک خوب نیستم میدونیدچراااااااااااااا حلقه عروسیم ی هفتس گم شدهاینقدر دعا خوندم نذر و نیاز هنوز نشده اخه جالبه همش من و میثمی خوابشو میینیم اتفاقا دیشب خوابشو دیدم ...نمیدونم والا دعاکنید خیلی ناراحتم اگرم دعا و چیزی میدونین ک موثره بهم بگین خواهشا.دوستم مینا ک اومده بود خونمون دوتامون خونه رو میگشتیم پیداش کنیم تا این حد

بگذریم...

واما خبرا خوب خوب

پنجشنبه دوهفته پیش عروسی خواهرشوهرم بود ۱۷اسفند...خیلی خوش گذشت خیلی منم طبق روال همیشه عکاس بودم...

صبحش بعدازصحبت بامیثمی قرار شد برم موهامو رنگ کنم اخه زیاد موافق نیستش...عصرشم رفتم ارایشگاه و از این برنامه ها...عروسم مثل ماه شده بود...بلاخره دوتا عاشق بهم رسیدن ...یچند شبم باهاشون رفتیم بیرون و اومدن خونمون....

هنوز عقد نکرده بودن شوهرخواهرشوهر چنان تو خونه ما فعالیت میکرد ک نگین و نپرسیندستش درد نکنه خداییش..خیلی خوبه  ولی مهمتر اینه ک بزارید سنشو بگم عروس۱۵ داماد۱۸

بهرحال خوشخت باشن....

دوستامونم اومدن خونمون منظورم دوستاخانوادگی و یکی از دوستای صمیمیم میناجون بقیه دوستامو نگفتم هنوز...اگه شد عکساخونه رو ک گرفتم براتون میزارم ببینین رمزشم بهتون میگم

امروزم قرار بود بریم مسافرت میثمی گفت نه بزار دوتایی بریم قرار بود با مادرشوهر و خالم بریم ک نرفتیم همه رفتن ما موندیم و میثمی ک قول داده یجا بریم ایشالله...

ی موضوع دیگه اینکه خیلی ازش خوشحالم مسئله خوابگاه بد اخه من دانشجو هستم دانشگاه باشهرمون فاصله داره ۱ساعت نیم منم خوابگاه گرفتم و شنبه تا س شنبه و یا چهارشنبه خوابگاه بودم اخخخخخخ خدا ک چقدر نفرت برانگیز بود اصلا بهم خوش نگذشت دوستام خوب بودنا ولی هیچکی میثمم نمیشه...این ترم گوشی میثمی رو میبردم تا ازکلاس میومدم بعد ی خواب و استراحت از ۷تا ۱۱دوازده شب چت میکردیم  بیشتر بهم وابسته شدیم تا اینکه رفتم خونه ی ماهی اینطوری گذشت میثمی گفت نرو دانشگاه انتقالی بگیر من دیگه نمیتونم اینقدر دور باشی هنوز ی سال نیم دیگه داری بلاخره رفتیم بیرون همون شب تا قشنگ بحرفیم بعداز صحبتها تصمیم گرفتم ک هرروز بیام و برم اخه حیف دانشگاه دولتی هست و انتقالی بگیرم بیام پیام نور...میثمی ارزشش بیش از ایناست من حاضرم بخاطرش سختی بکشم حالا چ اومدنی و چ رفتنی عصر هرروز ساعتشش و نیم میرسم صبحشم ساعت۶باید برم اتفاقا من ب میثم گفتم برات هروقت سخت شد بگو میرم خوابگاه اون گفت تو بمون من ساعت۴صبح میبرمت منم گفتم پس یاعلی....تو دلم داشت قند اب میشدا...حرفش بدلم نشست ودیگه دیگه..ولی با این حال ک من خداییش خستم از ۸تا ۵سرکلاس بودن حوصله میخواد ولی وقتی میام بیرون رفتنمون و خوش و بشمون کم نشده بیشترم شده دیگه جمعها دلم نمیگیره ک خدا شنبه میخوام برم تا چهارشنبه اخ ک چقدر بد بود...معمولا اخرشبابیرون میریم اقایی تا من میام ی دوری با دوستش میزنه وقتی میرسم اقایی میگه دوستم میگه خانمت اومد دیگه رفتی تا فردا....

شهرمون بقول من ومیثمی اسمشو گذاشتیم خیابون لاله زارداره دو طرفش چمنه وسطش میشه قدم زد بینشم دوتا ابشار داره خیلی صفا داره تصمیم گرفتیم هرشب اخر شب بیشتر ولی هروقت شد و وقت کردیم بریم قدم بزنیم دیشب رفتیم اخ ک چ حالی داد ماشین موتوریها هم همش بوق میزدن نگاه میکردن سخت بود منم گفتم ب میثمی بیا دیگه نیایم گفت دوبار ک اومدیم عادی میشه بقیم تشویق میشن بعدم رفتیم فالوده بستنی همیشگیمون جاتون خالی بعدم رفتیم رستوران سنتی و جاتون خالی شام خوردیم ....ولی قدم زدنش برامن ی دنیا ارزش داشت میشه حرفا نگفته رو زد حرفا خوب خوب

بگذریم من برم دیگه امروز مادرشوهر نیست ک ناهار بپزه بزنگه بیا اونجا باید خودم یچیزی بپزم قراره بریم بیرون بخوریم هنوزم اماده نکردمتصمیمم نگرفتم چی بپزم اقامونم خوابن الهی فداش شممممممممممممممممم اخه دیشب تا۴بیدار بودیم فیلم میدیدیم و شوخی و مسخره بازی  برم بیدارش کنم 

درسمم نخوندم قراره از فردا با مینا بریم کتابخونه بخونیم فیلسوف شیم ...دیگه فرصت نداریم باشه بجا فرجه ها امتحان....دوستای گلم خدانگهدارتون

نکته اموزشی هم از حرفام اینه ک پیاده روی  برا دوتا زوج یا کلاخانوادگی خیلی خوبه امتحان کنین میفهمین براچی میگم هم روحیه میگیرین همم حرفا نگفته زده میشه قولا خوب خوب از اقاهاتون میگیرین قولا خوب خوب میدین و کلی حرفا عاشقانه...براتقویت روحیه عاشقانم بنظر من خوبه و شیرین ترشدن زندگی

 

میثمییییییییییی اگه تو نباشی منم نیستم تو همه مواقع غمخوار و مونسمی خیلی دوست دارم خیلی میدونم میخونی مطلبامو از همین جا بوسسسسسسسسسسسسعاشقتمممممممممممممممممم بدجور

 

 

نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392ساعت 13:27 توسط نازنين | |
سلام سلام

خبر خبر

داریم میره خونه جدا هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..خداباورم نمیشه خیلی خیلی خوشحالم...

البته بعد از یکسری مسائل ک بخوبی حل و فصل شدهفت خان رستم رو من و میثمی طی کردیم وای ک دیشب چ شبی بود از بس استرس داشتم...خلاصه فردا یا پس فردا اسباب کشی داریم 

من و میثمی خیلی خوشحالیم خیلی خیلی...دیگه راحت شدم همش نباید مواظب باشم و حجاب داشته باشم واقعا خسته شده بودم....

خدارو شکر بخوبی حل شد و داریم میریم نه اینکه بد بگذره ولی خونه جدا یچی دیگس اونایی ک رفتین خبر دارین....از این ب بعد دوستامونم میتونن راحت بیان خیلی هم خوش میگذره

ایشالله همه ی روزی خونه داربشن ایشالله...


دیگه اینکه بخاطر مسئله انتخاب واحدم ناراحت بودم اخه درسا تداخل داشت و فقط11واحدم ثبت شه بود و خدارو شکر موقع حذف و اضافه 17تا شد...

حالا حالاها وقت دارم تا میثمی بره سربازی و بررده ...سال دیگه میره....البته اگه امریه بگیر بابام براش ک دیگه هیچی....بعدخدا باابم هواشو داره....

الانم اقایی رفته بیرون کار داشت داشتیم برنامه ریزی میکردیم براخونمون یکم کرا برامن یکم کارابرااون...

کارم ک پیدا شده براش....صبح تا ظهر... قبلشم پیش دوستش میرفت ولی چون دانشگاهش شروع شده اونجا دیگه نمیره خدابخواد چون دانشگاه میره میخواد بره درب مغازه کارکنه پاره وقت..همینم خوبه برامن...

یکشنبه هم ک تعطیله...من فردا صبح میرم دانشگاه باز برمیگردم و دوشبه میرم باز....این ترم هم برنامم از شنبه تا سه شنبس بهتر شد...دلم میپوسید تاچهارشنبه



من برم دیگه اقامون اومدن...دوستون دارم مواظب خودتون باشید التماس دعا...


میثمییییییییییییییییییییییییی عاشقتمممممممممممممممم

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 14:59 توسط نازنين | |
سلام سلام سلام

ایشالله حال همگی خوش باشه

اول بزارین بگم تا یادم نرفته  این کارت پستال که طراحی شده این متن پایینش که نوشته شده ۴ سال از پیوندمان و ا سال از زندگی مشترکمان میگذرد نیاز به تصحیح داره

نمیدونم چی شد اشتباه گفتم درواقع سه سال از پیوندمان و ۲سال از زندگی مشترکمون گذشته....محض اطلاع...

بگذریم

شاید تو ذهنتون باشه الان کجام....الان تو خونمون .....تواتاقم هستم.......اقامون رفتن دانشگاه....الهی بمیرم حتما خسته شده از ۸صبح رفته...کلاسا دانشگاه همینجوریه دیگه تقریبا...اخه میخواد زود دانشگاهشو تموم کنه سال دیگه بره سربازی...ایشالله...

امتحاناهم نزدیکه ۹ دی شروع میشه تا۲۰ ایشالله بخوبی بگذره.....

از اتفاقایی که افتاده بگم در این یکی دوهفته اخیر

ابجیم رفته بودن کربلا خداقسمت همه بکنه من رفته بودم بچشونگه دارم ۱۰سالشه..۸روزشدتااومدن...هنوز دیروز رسیدن...خلاصه سوغاتی افتادیم...

جمعه قبل از اینکه ابجیم برن چون قرار بود ۸روزی تقریبا هیچ جا نریم با اقا و بیشترین روز رو یزد بودم با دوستامون برنامه ریختیم رفتیم بگردیم کوهستون های اطراف یزد....خیلییییییییی خوش گذشت...۱۰تا بودیم۵تا زوج ....یعنی تا ب حال اینقدر بیرون رفته بودم بهم ب اندازه اون روز خوش نگذشت...بقول سعید اقا جوجه و جوجه بازی بود......هرچی هم تونستیم عکس گرفتیم....اینو به این خاطر میگم که دیروز تعجب کردم واقعا...یهو دوستم گفت بلوتوثت رو روشن کن وقتی روشن کردم ....دیدم ی کلیپ اومد برام با همه عکسامون...خیلی قشنگ شده بود .....دفعه بعد هم دوستم که ازدواج کرده جدیدا و قبلا نامزد بودن قراره با اقاشون بیان دیگه بیشتر خوش میگذره.....باید رو لهجمونم کار کنیم چون یزدی غلیظ حرف بزنیم بنده خدا نمیفهمه....یزدی نیست ....بلاخره همینجور داره امار اضافه میشه....

خیلیا هم اومدن و خودشون رفتن بی دلیل....هرکی امدخوش امد....هرکی هم رفت بره...مهم نیست

 

دیشبم تولد یکی از دوستامون بود رفتیم جاتون خالی خوش گذشت بعدشم رفتیم باغ...تا۱اونجا بودیم...

همیشه وزن که میرفتم۴۹بیشتر نبودم الان شدم۵۰...واقعا برا خودم جای خوشحالیه چون همیشه چشمم به ترازو خشک میشد که ۵۰بشه نمیشد....

از پریشب هم لیست مخاطبینم اونایی که بیمعرفت بودن و یادی نمیکردن رو حذف کردم برا همیشه...برام مهم نیستن دیگه خیلیا....ادم که زیاد خوب باشه و معرفت نشون بدهدر قبال بی معرفتی طرف فکر بد میکنه...

خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند..نباید منت کسی رو زیاد کشید پرومیشه......که تجربه بسیار داشتم....وقتی زیادی به کسی رو دادی خیال بد میکنه...فکر میکنه کسی هست...اونوقت وقتی بی محلی کردین میبینین چطور میاد دوباره...شک نکنین البته ادم بی چشم و رو باشه نه...ولی وقتی هم برگشت نباید روش داد....دیگه رفته..راهی برا برگشت نداره..اینم نکته اخلاقی

خلاصه که این ترم دانشگاهمم تموم شد وارد ترم ۶دارم میشم...ایشالله بادوست صمیمیم تو ی سال تموم میکنیم و برا ارشد میخونیم البته  بااجازه اقاهامون من برم دیگه درس دارم

مواظب خودتون باشین

میثمییییییی دوست دارمم شدیدا....عشق اول و آخرمن....هیچکی به پاش نمیرسه از خوبی خداییش...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 17:55 توسط نازنين | |
cartpostaleto.ir
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 12:16 توسط نازنين | |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

يک تکه بلور از جنس حضور / يک ياس سپيد از رنگ اميد

با هرچي وفاست از سوي خدا / همه تقديم تو باد

 

 

سلام میثمم

این پست رو جمعه نوشتم چون میدونستم شنبه دیگه وقت نمیشدبهت

بنویسم ..خیلی دوست دارمامیدوارم از هدیه ناقابلم خوشت بیاد...ارزش تو بیش از این چیزاست

 

شنيدم دوست داشتن از عشق برتر است حالا ميتوانم كاملا این جمله را درك كنم چون تا قبل از ازدواج

عاشقت بودم اما حالا چون كودكي وابسته به مادر دوستت دارم و از بودنت لذت ميبرم

چهارمین سالگرد ازدواجمون مبارك

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 12:15 توسط نازنين | |
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سلام به دوستای خودم

خوبین

چه خبرا؟

من که خوبم مگه میشه ادم به عشقش برسه حالش خوب نباشه...

شرمنده نتونستم بیام خیلی وقته اخه سرم شلوغه

هم دانشگاه هم زندگی نمیزاره دیگه

خلاصه میگذره زندگی

این ترم باید اتاق های خوابگاه رو عوض میکردیم بچهای خوبی هستن خدارو شکر فعلا

ماشالله هرکدوم ی هنری دارن

یکی بندری هست غذابلده ی پا اشپزه ولی از اون غذاهایی که اتیش از دهنتن بیرون میاد یکی هم جودو کاره  اشژزیشم حرف نداره .بقیه هم عالین دوتاشون متاهلن که واقعا خوبن و اخلاق دارن و دوسشون دارم یکی هم همشهریم اون که دیگه هیچی تکه....بلاخره بی هنرشون من هستم...نمیگم ریا نشه....

میخوام این ترم خیلی خیلی درس بخونم معدل الف بشم ایشالله...

این دفعه از یکشنبه تا چهارشنبه یزدم از ی لحاظ خوب شد چون شنبه ها دوست ندارم برم دانشگاه حس بدی دارم...با خیال راحت جمعه شبا میخوابم...استرس ندارم شنبه اول هفته باید برم...

بلاخره از چهارشنبه تا شنبه وقت داریم با اقا خوش بگذرونیم....یا بادوستامون بیرون میریم که خیلی خوش میگذره یا خودمون میریم ...البته وقتی میثمم از سر کار برگشت یادم رفت بگم یجامیره کار موقتا....خیلیا نمیتونن ببینن چشمشون کور ...


شاید ب ذهنتون بیاد چرا اول پست چراغونیه کنجکاو نشین عروسی نیست ولی کمتر از عروسی هم نیست و بی ربطم نیست...

وارد سومین سالگرد ازدواجمون میشیم

خیلی خیلی خوشحالم....که حتی با گذر این ۳سال هنوز عشق و علاقمون سر جاشه....بگین ماشالله...ایشالله هم برا ما هم برابقیه اینطوری باشه ...همه چی دست خانم خونس هرچند اقایونم باید ی مواقعی کوتاه بیان ولی خانم که کوتاه بیاد حله....زندگی شیرین میشه...

این هم نکته اخلاقی پست بخاطر گل روی یکی از دوستام....

خب دیگه فعلا کار نمیکنه ذهنم بیشتر از این شاید خیلی از چیزارو یادم رفته باشه بگم بعدا میام میگم

مواظب خودتون باشین خداحافظظظ

میثمممممم دوست دارم






نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 11:55 توسط نازنين | |
سلاممم

میثمم عشقم

امیدوارم خوب باشی من که عالیم امروز بهترین روز زندگیمه

کادو ناقابلی بود بهت هدیه دادم

ارزش شمابیش از ایناست

خیلییییییییییییییییییییییییی دوست دارمبدجورمیخوامت

بعد ازخدا بالاترین فردی هستی که تو قلبه منی عزیزترینی برام هیچکیو تاحالا اینقدر دوست نداشتم ندارم نخواهم داشت

ایشالله خونه دارمیشیم ماشین دارمیشیم بچه دارمیشیم خلاصه همه چی دارمیشیموهمیشه لبخندورو لبات ببینم مثل اکثروقتاخلاصه ایشالله به هرچی ارزو داری برسی

تا اخرباهات میمونم تااخرباهام بمون

 بازم میگم دوست دارم

بابت تمام خوبیات ممنون خیلی خوبی

خلاصه اینکه لمس بودنت مبارک اقاییییییییییی


برچسب‌ها: امام هادی, جانم فدای امام هادی نقی
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 11:0 توسط نازنين | |
cartpostaleto.ir
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 10:51 توسط نازنين | |
سلام

به همگی

خیلی وقته نیومدم

اخه نشد دیگه.

درس و دانشگاه و زندگی نمیزاره

امتحانا شروع شده یعنی داره میشه منمو  کلی درس هیچی هم نخوندم شب امتحانیم.

ولی حالا امیدخدا فرجهادارم میخونم چهارشنبه امتحان دارم....

خیلی وقته خوابگاه نرفتم 

دلمم برادوستام تنگ شده مخصوصا بتول

بتول جان هرجا هستی امیدوارم شاد باشی 

خدایی دوست خوبیه

هیچی تودلش نیست

اولین دوست خوابگاهیمه که باهاش خیلی راحتم 

طبسیه 

عشق اباد زندگی میکنن

ی عشق اباده و ی بتول ما........

بگذریم....

تواین مدت اتفاقات پرفراز و نشیبی برام افتاد نمیشه گفت بعضیاشو ولی خب خداروشکرهمش حل شد

خیلی مهم نبود...

ولی  ی نکته بهتون بگم که اشتباهاتی که میکنید رو یجابنویسین بزارین برا بچهاتون تا اونا دیگه تکرارش نکن هم بدرد خودتون میخوره هم برا ایندگان


دارم روز شماری میکنم امتحاناتم تموم بشه تابستون بشه همش پیش میثم باشم...به محض تموم شدن امتحاناتم هم میخوام برم اموزش رانندگی

به چه شود....

خیلی کارا هست که میخوام بکنم

راستی روز مردم نزدیکه

همین فردا..

ی لباس گرفتم

با ی اسپری 

ولی بهش نگفتم

امشبم خونه بابام خبره.........

تولدشم نزدیکه 

20 خرداد

میخوام کاری کنم که تا عمرداره یادش بمونه.......

این روزا خیلی خوشحالم خیلی

دوستای متاهل جدیدی هم پیداکردیم

هرشب باهاشون بیرون میریم

خیلی هستن

دیشب با دوتاشون رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت

ی دوست پایه ثابتم داریم اسمش فاطمه هتس اونم خانمه...خیلی دوسش دارم 

دیشب خیلی خوش گذشت

تا ساعت سه و نیم بیرون بودیم

باهزار ترس و لرز و اصرار میثمی سوار قایق شدم

خیلی میترسیدم

بعدش ترسم ریخت

مسابقه هم گذاشتیم

مااول شدیم

من اولش پانمیزدم بقیه خسته شده بودن

بعد موقع مسابقه تمام عزمم رو جزم کردم

الهی بمیرم میثمم جونش داشت درمیومد

حسابی خسته شده بود

دقیق ساعت 12 بود

بعد از بین سه تامون یکی خونه داشت اصرارکردن بیاین خونه ما

رفتیم دیگه ی شام مفصل خوردیمو و بعدم حرف و ....ساعت شد سه و نیم دیگه اصرار داشتن بمونیم وبخوابیم و فرداباهم بریم اسب سواری که دیگه قبول نکردیم هرکسی رفت خونه خودش یکی خونه مامانش یکی خونه مادرشوهرش...

ولی خیلی خیلی خوش گذشت.........

حالا ایشالله ماهم خونمون ساخته بشه دیگه هیچی

دیروز عصررفتیم کاشی اشپزخونه و سرویساروانتخاب کردیم

خیلی کارداره

ولی خداخودش کمک میکنه ایشالله زود ساخته بشه

من دیگه برم

پیشاپیشم تبریک میگم روز مرد و مهمتر از همه ولادت امیر المومنین رو به همگی

روزه همگی خوش

ایام به کامتون

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 14:17 توسط نازنين | |
wWw.PaToGh.Org
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 15:37 توسط نازنين | |